غروب
امروز دیرتر از معمول از کار برگشتم پیاده برگشتم خانه از همان پل همیشگی در حال گذر بودم که خورشید در حال غروب نگاهم را جلب کرد. چقدر زیبا بود آن نور درخشان نارنجی آن حرکت عجیبش نگاهم به کل آسمان افتاد آبی با تکه ابرهایی ان هم عجیب کلاله ای پنبه ای همه انواع را داشت انگار دوباره چرخیدم به سمت خورشید قدم هام را اهسته تر کردم ولی کافی نبود ایستادم دو دستم را روی ستون پل گذاشتم و دمی خیره شدم به آفتاب در حال غروب، چقدر شکوهمند بود اولین پایین رفتنی بود که اینقدر شکوهمند بود. البته که میدانیم پایین رفتنی در کار نیست فقط حرکت وضعی زمین هست در زاویه نود درجه خورشید ماه با هلالی نازک به آسمان آبی انگار چسبیده بود و زیرش هم تکه ابری شبیه تور ابریشم سفید آرمیده بود.
به یاد او افتادم ... فکر کردم گاهی برخی آدمها و پدیده ها را فقط باید مثل این غروب خورشید و مخلفاتش از دور نظاره کرد و محسور زیباییش شد همین وبس. کاش میشد به همین بسنده کرد!
سپاس که امروز فرصت دیدن این زیبایی را داشتم.