دلتنگی یکی از غریب ترین حس هایی هست که تا این عمر زندگی کردم شناختم در عین حال که همه از کودکی تجربه اش کردیم و می کنیم بارها و بارها و بارها ولی فکر می کنم یکی از غریب ترین حس هاست. به ویژه وقتی با غربت قاتی می شود عجیب تر و غیرقابل توضیح می شود.

به نظرم دلتنگی از تنهایی میاد از نبودن همنشین هم صحبت همفکر یا به قول خارجی ها like-minded

هر جا که باشیم از خودمان از تاریخمان از غم های جمعیمون از شادی ها و مناسبات جمعیمون از ناخودآگاه جمعیمون نمی تونیم قرار کنیم همیشه فکر می کردم ما آدمها خیلی وابسته و هدایت شده یا هیپنوتیزم شده با ناخودآگاه شخصیمون هستیم و هیچ وفت فکر نمی کردم چقدر آن تاریخ و ناخودآگاه جمعی مهم عمیق و تاثیرگذار هست.

و خاطرات، خاطرات یعنی نشخوار یا کمی خوش بینانه ترش بازآفرینی یا یادآوری اتفاقات زندگیمون هست و این خاطرات و حس هایی که اون خاطرات برایمان میراث گذاشته اند تنها چیزی است که داریم. انگار هویتمان از آنها میاید. تنها حس دوست داشتن دیگران از همین خاطرات با آنها و حس هایی که با آنها تجربه کرده ایم میاید.

حس خوب واقعا یعنی چی؟ آرامش امنیت چرا اینقدر در این دلتنگی حتی توهم اینکه کسی هست که بهش دلبستگی داری اینقدر مهم و ارزشمند و خواستنی میشه برای آدم. می دانم توهمی بیش نیست ولی چرا اینقدر به شدت می خواهیم به این توهم بچسبیم و به خود بقبولانیم که کسی هست که بهش دلیشته هستیم بهش وصل هستیم. چرا اینقدراین اتصال داشتن مهم هست. ؟؟؟

نیاز یا تمنای این دلبستگی چیزی جدای از نیاز غریزی جنسی به دیگری است. هر چند هر دو به نظرم پاسخی به اعتیاد بسیار ریشه دار ذهن انسان به دریافت دوپامین یا آن دیگر هورمون شادب و پاداش و ... هست. ما همه معتاد دریافت بیشتر این خورمون ها هستیم. از روش های مختلف ولی چرا این اعتباد از کجا آمده و وجود ما و ما را اسیر خود کرده است؟؟؟

من اون شهر دورم که دریا نداره
که بی‌تو غروبم تماشا نداره

من اون شهر دورم پر از جای خالی
پر از آرزوی یه جشن خیالی

چه قدر فکر کردم به دلبستگی‌هام
به یه خواب راحت واسه خستگی‌هام

با یه بالشِ پَر، پُر از آرزوها
چقدر فکر کردم به پرواز قوها

خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم
شاید خنده‌هامونو از سر گرفتیم

نگو چی گذشت و نگو چی کشیدیم
شاید شب تموم شد، خدارو چه دیدی

خدا رو چه دیدی، شاید جون گرفتم
شاید دستتو زیر بارون گرفتم

تو شاید دوباره به دادم رسیدی
شاید خنده برگشت، خدا رو چه دیدی

من اون شهر دورم که بغضش شکسته
که دلتنگی راه نفس‌هاشو بسته

خیابون خیابون، پر از انتظارم
تو نیستیو راهی به جایی ندارم

چقدر غم شمردیم، چقدر دل سپردیم
پریدیم و هر بار به دیوار خوردیم

خوشی دورمون زد، بلا دورمون گشت
غمامو بغل کن، شاید خنده برگشت

خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم
شاید خنده‌هامونو از سر گرفتیم

نگو چی گذشت و نگو چی کشیدیم
شاید شب تموم شد، خدارو چه دیدی

خدا رو چه دیدی، شاید جون گرفتم
شاید دستتو زیر بارون گرفتم

تو شاید دوباره به دادم رسیدی
شاید خنده برگشت، خدا رو چه دیدی